تبليغاتX
کلبه من

کلبه من

شخصی-روزمره

سیگار

از عصبانیت دارم منفجر میشم

در عمرم سیگار نکشیدم اما اگه الان سیگار دم دستم بود یه پاکت میکشیدم....

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 تیر1388ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط هیلا  | 

مسافرت خوب

به سلامتی جمعه پیش رفتم مسافرت البته نه به تنهائی با خانواده..

شدیدا نیاز داشتم که تنها برم مسافرت اما نمیدونم چرا هر وقت یه کاری میخوام بکنم همه حمله میکنن و میخوان با من همراهی کنند!!!

سبزی شمال ، طبیعت بکر روحیه آدمو عوض میکنه اصلا احتیاجی نیست برسی فقط توی جاده باش...همون آرومم کرد آب روی آتش

وقت کم بود اما چسبید  

.............................................................................................................................               دارم به این فکر میکنم که چه بیهوده عمرم رو تلف کردم و میکنم...چه روزهائی با هدف اما بی نتیجه گذشت...کمتر زمانی در زندگیم پشیمان بودم اما حالا زیاد احساس پشیمانی میکنم...شاید به خاطر بیکاریه ـ ـ ـ

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 6:45 بعد از ظهر  توسط هیلا  | 

به آنی تکیه کن که همیشه ...

(میگویند: به آنی تکیه کن که همیشه در گوش دلت نجوا می کند: نترس دوست من ادامه بده من در کنار تو هستم ...هر کدام از ما در زندگی کاری انجام میدیم یکی ذوق و مهارت آهنگ سازی دارد.         آن دیگری استعدادی بی نظیر در خلق ایده های انرژی بخش و امیدآفرین دارد آن شخص دیگر در صدایش دنیایی از انرژی است که به سردترین دل ها گرما می بخشد.به همین ترتیب هر کدام از ما استعدادی داریم که مانند چشمه ای در اعماق دل ما فوران می کند و از ما می خواهد آن را به شکلی نمایش دهیم دست به کار میشویم و در مقابل چشمان حیرت زده بقیه که خودشان هم کمابیش مانند ما هستند تغییری بزرگ ایجاد میکنیم،اما درست وقتی شروع کردیم و وارد میدان شدیم می بینیم ترسی بزرگ دل ما را فرامیگیرد که نکند کارها آن طور که می خواهیم پیش نرود؟نکند در میانه راه شرایط آنگونه که تصور میکردیم فراهم نشود و همه چیزمان را از دست بدهیم؟این افکار منفی و ترس آور سبب می شود که ما ناگهان بایستیم و خود را از صحنه بیرون بکشیم.اما بعضی از ما در بعضی از لحظات زندگیمان این کار را نمیکنیم.در آن لحظات حضور موجودی نادیدنی به ما قوت قلب میدهد و از ما میخواهد که نترسیم و ادامه دهیم.این موجود برای هر انسانی به یک شکل حس و تجربه میشود...) 

 

هنوز سر کار نرفتم...

همه نگرانم هستن ،

هر کی یه پیشنهادی میده یکی میگه برو مسافرت یکی میگه برو پیاده روی یکی میگه یه کمی استراحت کن...

خلاصه چند روزیه که از خونه بیرون نرفتم 

شاید فردا یه کاری بکنم...  

********************************************

به آخر ماه نزدیک شدیم و من هنوز کاری نکردم... منتظر چیم ؟ خودم هم  نمیدونم...  

+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط هیلا  | 

بعد از مدتها شادی

چه خوبه که چیزای کوچک و شاید بی اهمیت آدمو خوشحال کنه!

باورم نمیشه که آخرش بعد از خرید ۲ تاکفش ...

امشب بعد از کارم زیر بارون کفش خریدم مثل بچه ها ذوق کردم وای خدایا کفش خوشگل

چه خوبه یه وقتایی این چیزای کوچیک آدمو خوشحال کنه هنوزم وقتی کارتون میبینم ذوق میکنم      

این احساسات کودکانه رو دوست دارم بدجور حسرت میخورم که چرا دوران نوجوانی شاد نبودم؟

چرا خجالتی بودم؟ چرا عاشق نشدم؟ چرا احساساتم رو بروز نمیدادم؟

این احساسات آدمو زنده نگه میداره

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 1:32 قبل از ظهر  توسط هیلا  |